حروف وجودم

تعاتنللایشسشلارذلارلبنهخمنبینسبسیباستنبانسیبانسیتبانستبیی

بیلنتیبالینبتالیتبالتیبنالتنیلاینلتاسیقعهثاتبرتقبباتاقاتاقبالتلا

لنیبلتیبتلامنلتیتبدذدذقبیهخندیبترتعتنیبلرز

تانبلمتانبلاتلبمناتلمبناتمنلاتنیبلیبتذظطزطزاتفغفقعحض

لنتتبلیمنبتلینبتلتنیبتلمنیبتلاریولرثقصقتناقتنانتشسحخهبت

خدایا می بینی...

دستانم را آزاد گذاشتم تا هرچه می خواهند بنویسند...

آزاد ...

و بدون مرز...

نتیجه این شد...

در بسیاری از اوقات زندگی خواستم آزاد باشم و به سبک خودم عمل کنم ... 

حالا که نتیجه اش را می بینم...

می بینم دقیقا شبیه حروف بالاست که هیچ مفهومی ندارد...

و هیچ نتیجه ای...

فقط حروف بیهوده هدر رفته اند...

بدون اینکه به نتیجه ای برسند...

و بدون اینکه حتی کلمه ای باشند ...

و جمله ای ...

حالا من ماندم و سرمایه وجودی ام که ذره ذره با اعمالم آن ها را هدر می دهم...

خدایا حروف وجودم بی سامان اند...

و من کسی را بهتر از تو نمی شناسم برای اینکه از تک تک حرف های وجودم بهترین کلمات و جملات را بسازد...

گذشت... بخشش...مهربانی...خوش قولی...و هزاران کلمه دیگر...

که شاید من کلمه ای باشم و یا جمله ای که در اعماق ذهن یک کودک جا بگیرم که او با به به یاد آوردن من شیرین ترین لحظاتش را تجربه کند...

درست مثل مادربزرگم که همیشه لحظه نمازش را به خاطر دارم با چادری که بوی بهشت می داد و دستان مهربانش و شکلات شیرینی که همیشه بعد از نمازش به من می داد...

و این شد بهترین خاطره من از نماز...

 

 

/ 10 نظر / 25 بازدید

گاهي همه دلتنگي ما به خاطر فرامش كردن "خود"خودمان است اگه خاطرات گذشته ونمازو شكلات مادربزرگ را مرور ميكنيمدرست است كه اين خاطرا شيرين است ولي بيشتر براي تصوير كودكي خودمان دلتنگ شده ايم چه ئخوب است گاهي با خود درآينه خلوت كنيم وحرفهاي ناگفته مان را به خود بزنيم!!!![لبخند][فرشته]

yasi

این حوالی اگر آمدی شمعی روشن کن غزلی بخوان و تقدیم من کن همان گونه که همیشه آرزویش را داشتم!

رها

[لبخند]بسیاااار زیبا

yasi

باران بهانه بود، که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی ... ای کاش نه کوچه انتها داشت و نه باران بند می آمد ... شب يلدا پيشاپيش مبارك.... [گل]

رها

سلام عزیزم نیستی؟؟؟

محبوبه

من از اون نوشته های آزادانه ات شکل هایی در اوردم که توشون پر از آرزو بود.. به قول سهراب چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید[زبان][گل]

رها

نیستی عاطفه جان [لبخند]

زهره.

سلام خیلی زیبا بود لذت بخش

زهره.

گاهی خودمان خودمان را گم می کنیم و در آیینه ی دیگران دنبال خودمان می گردیم آنقدر که از ما هیچ چیز نمی ماند و اینطور دیگران آنقدر بزرگ می شوند که ما به نظر نمی رسیم . آنقدر به شخصیت دیگری خو کرده ایم که خودمان را فراموش کرده ایم . ولی باید رها شویم از همه چیز باید از بند عادت ها رها شویم و خود خودمان باشیم دوباره پیدا شویم و بزرگ و خودمان را عزیز بداریم . راستی سلام خودم خیلی وقت است ندیده بودمت ***

محصص

سلام! وبلاگ بسیار پر معنا و جالبی دارین! با تبادل لینک موافقین؟من منتظرتون هستم. لینکتون کردم!